Sunday, November 22, 2009

گفتگوی منتشر نشده ای از رسام

گفتگوی منتشر نشده ای از رسام
روزنامه اعتماد ، پنجشنبه 28 آبان 88
زنده یاد مسعود رسام را بیشتر بعنوان کسی می شناسند که در سریال سازی برای تلویزیون موفق عمل کرده و آثارش
با خاطره چند نسل گره خورده است . اما آنچه در زندگی حرفه ای وی کمتر دیده شده و مورد نقد و توجه قرار گرفته است وجه تبلیغاتی زندگی حرفه ای او می باشد . مردم عادی کمتر می دانند که بسیاری از تبلیغات اثر گذار دهه 70 شمسی که به خاطره تبدیل شده اند از کارهای او و یار دیرینش بیژن بیرنگ می باشند . مثلا کارهایی مثل گل گل گل از همه رنگ از این جمله هستند . بعد از اینکه از کانادا برگشتم بر اساس دوستی قدیمی که با زنده یاد رسام داشتیم شرکتی به نام تام تصویر را فعال کردیم . خیلی اوقات بعد از اینکه همه کارکنان و بچه های شرکت می رفتند و شرکت تعطیل می شد ، با مسعود می نشستیم و گپ می زدیم و کارهای روز بعد و استراتژی های مان را هماهنگ می نمودیم. این گفتگوی کوتاه حاصل یکی از همین خلوت های دوستانه است که نشستیم و دوستانه گپ زدیم

امیر شفقی ؛ براي خيلي از كساني كه من مي شناسم كارها و سريالهايي كه از شما در تلويزيون پخش شده خاطره خوبي به جا گذاشته و مخصوصاً براي هم دوره ای هاي من بعضي از اين كارها به نحوي با خاطرات نوجواني پيوند خورده، مثل محله برو و بيا با كاراكترهاي به ياد ماندني يا كارهايي مثل خانه سبز و همسران و . . . چطور شد كه فكر كرديد در تبليغات مي توانيد موثر باشيد و اصولاً چه چيز باعث شده در سالهاي اخير هنرمندهاي زيادي به سمت كارهاي تبليغاتي رو بياورند؟

مسعود رسام ؛ يادمه سال 69 با چند نفر از دوستان هنرمند جلسه اي داشتيم براي تشكيل يك شركت فيلمسازي، از قضا اين جلسه در دفتري تشكيل مي شد كه قبلاً‌ متعلق به آقاي علي عباسي تهيه كننده با سابقه سينما بود. در حين برگزاري جلسه متوجه شديم ايشون بيرون از اتاق جلسه حضور دارند و تمايل دارند كه بيايند و صحبت كنيم . چرا كه سينماي ما صنعت سود آوري نيست و اگر مي خواهيم آثار خوبي در سينما بسازيم بايد پشتوانه مالي مناسب داشته باشيم و تبليغات مي تواند كساني كه اينكار را دنبال كردند من و آقاي بيرنگ بوديم كه نتيجه شركت شبكه گسترش كالا بود. البته زمان هم زمان مناسبي براي شروع بود چون بعد از سالهاي انقلاب و جنگ دوران سازندگي و رقابت شروع شده بود چون بعد از سالهاي انقلاب و جنگ دوران سازندگي و رقابت شروع شده بود، موفقيت ما و چند شركت مشابه باعث شد تا توجه همه قشرهاي هنري به سمت كارهاي تبليغاتي جلب بشه

امیر شفقی شايد يكي از به ياد ماندني ترين تبليغات بعد از انقلاب تيزر تبليغاتي گلرنگ بود، كه با ريتم هماهنگ و استفاده مناسب از موسيقي خيلي خوب جا افتاد، اينكار چطور شکل گرفت؟

مسعود رسام مشغول ساخت سريال خانه سبز بوديم و همزمان قراردادي با شركت گلرنگ بعنوان مشاور بسته بوديم، آنها بعد از 30 سال توليد سفيد كننده، حالا شامپو توليد كرده بودند و مي خواستند اين ويژگي را در تبليغات اعلام كنند. بعد از مشاوره با روانشناسان گروه مان به اين نتيجه رسيديم كه توليد محصولات اسيدي مثل سفيد كننده در نظر مخاطب مزيتي براي توليد شامپو محسوب نمي شود و بالاخره بعد از اصرار زياد قبولانديم كه يك كمپين تبليغاتي مستقل براي شامپو داشته باشيم. يك روز كه سر فيلمبرداري بوديم منشي شركت زنگ زد و گفت كه امروز آخرين فرصت براي ارائه سناريوست، توي فرصت ناهار با آژانس به سمت شركت گلرنگ رفتم و در حين راه شعر ملودي و سناريو را آماده كردم. ايده اصلي بر اساس خلائي كه در برنامه هاي كودك و بخش موسيقي تلويزيون داشت تنظيم شده بود. يادمان باشه كه در آن سالها ترانه هاي پاپ اجازه پخش نداشتند و بچه ها هم سرودي براي زمزمه كردن نداشتند. پس اينكار موزيكال به سرعت جاي خودش رو تو ذهن همه باز كرد تا جايي كه وقتي در مسابقه فوتبال بين ايران و عمان، ايران چهارمين گل رو زد و همه استاديوم يكصدا خوندند گل، گل ، گل گل از همه رنگ
امیر شفقی اصولاً چه وظايفي براي يك آژانس خوب و حرفه اي قائليد؟شناخت واقعي از كالا و ويژگي هاي اون كالا، شناخت مخاطب مخصوص اون كالا و ايجاد پلي خلاقانه براي پيوند عاطفي بين صاحب كالا و مصرف كننده و يا بين كالا و مخاطب

مسعود رسام با توجه به اينكه كار تبليغات يك كار خدماتي ست و اعتماد كردن صاحبان كالا به آژانسها از اهميت بالايي برخوردار است شيوه شما براي ايجاد فضاي اعتماد و همكاري چيست؟به نظر من در زمانه اي كه ما زندگي مي كنيم با وجود وسايل ارتباط جمعي وسيع و پراكندگي و گسترش اطلاعات بين افراد مختلف بهترين راه، صداقت است. چرا كه صاحب كالايي كه از پس مشكلات عديده توليد بر آمده و جوابگوي نهادها و سازمانها و كارگرها و . . . هست مطمئناً از ضريب هوشي بالايي برخوردار است و دنبال اين نيست كه كارهاي شركت تبليغاتي رو ياد بگيره و بخواد انجام بده، بهترين راه كار كردن با چنين آدمهايي داشتن صداقت براي به وجود آوردن اعتماد متقابل است

امیر شفقی توصيه اي كه مي توانيد براي تعيين بودجه تبليغات براي صاحبان كالا يا خدمات داشته باشيد چيست؟ به نظر شما تخفيفهاي رسانه ها چه اثراتي روي كيفيت كار دارند؟

مسعود رسام تعيين بودجه تبليغاتي بستگي به پيشينه محصول و وضعيت آن در بازار و شناخت رقبا و حركتهاي آنها دارد ولي هميشه براي معرفي يك كالاي جديد همانطوري كه به سرمايه گذاري براي خريد زمين و سوله برق ماشين آلات و . . . مي پردازيم يك بودجه اوليه هم براي شروع كار تبليغاتي محصول بايد كنار گذاشته شود كه اين بودجه بايد بالاتر از عرف معمول باشد. در مورد كالاي شناخته شده با توجه به حركت رقبا و كشش بازار مي توان درصدي از فروش را در نظر گرفت. تخفيفهاي رسانه اي يك بازي براي جلب بودجه تبليغاتي بيشتر توسط صاحبان رسانه هاست. دادن تخفيف بيشتر و بعد بالا بردن تعرفه قيمت ، ابزاري ست كه در اين سالها صاحبان كالاي بسياري را فريب داده و به سوي خود كشانده است، كه ثمره آن ورشكستگي بسياري از صنايع مثل اغلب فرش ماشيني ها و توليد كننده هاي ماكاروني و . . . بوده است

امیر شفقی اگر بخواهيم سير حضور و رشد تبليغات را بعد از انقلاب در ايران مرور كنيم شما چه مراحلي را مي بينيد

مسعود رسام بعد از جنگ كارخانه ها و صنايع هيچ نوع عكسي از خط توليد و محصولات خود نداشتند. كار با عكاسي صنعتي و تبليغاتي شروع شد و كم كم آگهي هاي روزنامه اي در كيهان و اطلاعات شكل گرفت. سالهاي بعد داشتن بروشور براي ارائه در نمايشگاههاي بين المللي كه از نو آغاز به كار كرده بود از ضروريات همه شركتها بود كه اين توجه به گرافيك و چاپ رو بالا برد. در مقطع بعدي با ورود تابلوهاي شهري و باز شدن دامنه تبليغ در تلويزيون كم كم فكر استفاده از يك كمپين موفق ما براي كفش گام بود. بعدها كيفيت و اثر گذاري تبليغ براي اكثر صاحبان كالا روشن شد. سالهاي 74 تا 77 سالهايي بود به لحاظ كيفي با رشد بالا. بعد از آن سال 78 با بحث تخفيفات كيفيت به مرور قرباني كميت شد

امیر شفقی فرآيند تئوريك كار تبليغات عبارت از هدف گذاري، بودجه بندي، تعيين رسانه، تعيين پيام و ارزيابي تبليغات مي باشد. اتفاق واقعي كه شما در كار تبليغات تجربه مي كرديد چه بود؟

مسعود رسام مراحل كار همين هاست كه گفته شد اضافه بر آنكه بعد از تعيين پيام مرحله توليد پيام تبليغاتي و پس از آن توزيع پيام تبليغاتي وجود دارد

امیر شفقی در كارهاي شما خلاقيت كجاي يك كار تبليغاتي قرار دارد؟ بيشترين كاربرد خلاقيت در كدام يك از مراحل كار تبليغات است؟

مسعود رسام طبق آمار انجمن بين المللي تبليغات خلاقيت 40% از موفقيت يك كار تبليغاتي را تشكيل مي دهد و اوج آن در تعيين كانسپت و ايده مورد نظر براي كالا و توليد مي باشد

امیر شفقی براي اجراي يك كار خلاقانه بيشتر به فرم بايد توجه كرد يا به محتوا؟ در واقع خلاقيت در فرم بيشتر اثر بخش است يا در محتوا و يا اينكه كاملاً اقتضايي است؟

مسعود رسام به نظر من فرمول مشخصي ندارد و كاملاً بستگي به شرايط روز دارد آدم بداند كه چه كارهايي در حال انجام و پخش است و تو چگونه مي خواهي در مقايسه با كارهاي ديگر خلاق باشي

امیر شفقی مقوله خلاقيت چون به شدت كيفي ست به راحتي نمي توان ملاكهايي كمي تعريف كرد كه كار خلاقانه را از كار غير خلاقانه تشخيص داد؟

مسعود رسام من فكر مي كنم كه تشخيص اينكه يك كار خوبه يا بد، تشخيص سختي نيست چون هر مخاطب عادي مي تواند اين تشخيص را بدهد و اصلاً كار براي آدمهاي عادي ساخته شده و صاحب كالا هم به راحتي مي تواند تشخيص بدهد. اما اينكه چطور يك كار خوب يا بد مي شود اين نياز به تخصص و تجربه تبليغات چي دارد. ممكن است يك دانشجو بتواند يك كار فوق العاده خوب و اثر گذار را طراحي كند ولي معمولاً ‌يك شركت معتبر نمي تواند و نبايد چنين ريسكي را بپذيرد، چرا كه سرنوشت يك محصول و يك كارخانه و ميلياردها سرمايه را نمي توان به قضا و قدر سپرد و اينجاست كه نقش مشاور مشخص مي شود. در كشورهاي ديگر هم به همين روال است يعني يك كمپاني بزرگ بين المللي كارهاي خود را به يك شركت تازه تاسيس يا با مديران كم تجربه محول نمي كند. همانطوري كه براي پروژه هاي عمراني شركتهاي مهندسي درجه بندي مي شوند در تبليغات هم روال مي بايست به همين گونه باشد

امیر شفقی شايد دليل اصلي نبود چنين درجه بندي وجود نداشتن سازماني ست كه اين طبقه بندي را در شركتهاي تبليغاتي انجام دهد و مثلاً شايد خوب باشد اين گريد بندي در وزارت ارشاد يا انجمن تبليغات انجام شود. در ادامه فرآيندي كه درون يك هنرمند اتفاق مي افتد تا يك كار خلاقانه خلق كند معمولاً چيست؟

مسعود رسام منبسط بودن و در ميان مردم زندگي كردن و با روحيات و خلق خو و تكيه كلام، شوخي ها و سليقه ها محشور بودن باعث مي شود آنچه از دل هنرمند بر مي آید به دل مخاطب بنشيند

امیر شفقی مهندسي تبليغات و فرايند خلاقيت در پروژه هاي تبليغاتي مكمل هم مي باشند ارتباط اينها را در ايران چطور مي بينيد؟

مسعود رسام به نظرم در اين سالها كمتر اتفاق افتاده كه اين دو در كنار هم ديده بشوند. بعنوان مثال اگر نگاهي به وضع تبليغات در سال 83 بياندازيم كمتر اثري از خلاقيت و جنبش هاي فكري و ارتباط عاطفي مي بينيم. به نظر مي آید در اين سالها بيشتر توجه به مهندسي تبليغات بوده

امیر شفقی در تهيه كارهاي تبليغاتي چقدر از وقت شما و تيم شما به شناخت مخاطب و كار علمي اختصاص پيدا مي كند

مسعود رسام شناخت مخاطب در طول اين ساليان از طريق بازخورد آراء و مخاطبين نسبت به كارهاي انجام شده به مرور شكلي علمي و عملي پيدا كرده. آنچه مي ماند آنست كه وقتي كالايي جديد معرفي مي شود شناخت مخاطب خاص آن محصول به لحاظ جغرافيايي، فرهنگي، سني ، وضعيت اقتصادي و در آمد و سطح و سواد و . . . پيگيري شود

امیر شفقی با توجه به زمينه هاي فرهنگي كشور ما به نظر شما چه جور تبليغاتي بهتر جواب مي دهد ( موزيكال، انيميشن، مستند علمي، نشان دادن سبك زندگي، شخصيت سازي يا برشي از زندگي روزمره)
مسعود رسام به نظر من فرمول مشخصي ندارد و بر مي گردد به خود كالا، مخاطبش با ويژگي هايي كه بالا گفته شد، حركتهاي رقبا در مورد كالا، ‌پيشينه تبليغات در مورد كالاي مشابه

امیر شفقی ما به لحاظ فرهنگي از نظر پيشينه تاريخي، با موسيقي راحتتر بوده ايم تا با تصوير، در كارهاي تبليغاتي چطور استفاده اي از موسيقي اثر بيشتري دارد؟ آيا موسيقي بايد به تصوير كمك كند يا نه خود بعنوان مهمترين ابزار تحريك و به ياد ماندن تبليغات استفاده شود و اصولاً نقشي كه شما فكر مي كنيد موسيقي تبليغات ايفا مي كند چيست؟

مسعود رسام من فكر مي كنم زمانه عوض شده و به قول بابا طاهر آنچه ديده بينه، دل كنه ياد. يعني آدمها چيزي را كه مي بينند دلشان مي خواهد. پس نقش تصوير به وضوح غير قابل انكار است. . . . خيلي از كارها بودند كه صرفاً ‌با استفاده از تبليغات گرافيكي مثل آگهي روزنامه، بيلبورد و . . . موفقيت مناسب بدست آورده اند. مثلاً سينالكو در بدو ورودش به ايران با استفاده از ابزارهاي فوق موفق بود. حتماً بايد شكل محصول در ذهن مخاطب نقش ببندد. موسيقي مي تواند اثر مكمل داشته باشد. معتقد نيستم هيچ كالايي با تبليغات صرفاً‌ راديويي بتواند در بازار موفق باشد

امیر شفقی به نظر من يكي از مهمترين ويژگي هاي سريالهاي خانه سبز و همسران يكپارچگي بود كه در كارهاي تبليغاتي شما هم به چشم مي خورد این ناشي از چيست؟

مسعود رسام ناشي از لطف شماست ضمن اينكه صداقتي كه با صاحب كالا داریم با خود و كارها هم داریم

امیر شفقی لطفاً در مورد مشكلاتي كه به لحاظ تجهيزات و نيروي انساني در كار تبليغات وجود دارد صحبت كنيد

مسعود رسام واقعاً در اين زمينه ما مشكل داريم و سئوال خوبي ست. يكي از مشكلات اصلي اين است كه نيروهاي انساني كه در اين كار تربيت مي شوند جذب سينما و تصوير مي شوند و ما هميشه بايد از صفر شروع كنيم در حالي كه به لحاظ تكنيك اين نيروها در همه جاي دنيا بالاترين سطح را دارند. در مورد تجهيزات، نبود دوربين هاي فوق حرفه اي و دوربين هاي 70 ميلي متري و امكانات لابراتواري و تنوع لنزها و فيلترها از يك طرف و سطح پايين كيفيت پخش تلويزيوني با حدود 240 لاين در مقايسه با تصاوير ماهواره اي 800 لاين از طرف ديگر ، مشكلات عمده اين كار است.

Thursday, November 05, 2009

مسعود ، رسام بود

مسعود، رسام بود

امیر شفقی
روزنامه بانی فیلم ، سه شنبه 12 آبان 88
مسعود ، رسام بود . همه تخیلاتش را و همه تصورات و آرزوهایش را ابتدا در ذهن خود تصویر می کرد و بعد ، تصویرش را با کلام و احساس در ذهن دیگران جاگیر می نمود . حتی نام فامیلش ، همخوانی دارد با استعداد و شغلش ؛ رسام ، رسم کننده و ترسیم کننده .
بزرگترین ویژگی اش این بود که پرواز را خوب می شناخت . تا هر جا می پریدی ، می پرید ؛ تا هر جا ذهنت پرواز می کرد ، ذهنش پرواز می کرد.هرگز ندیدم که بماند ، هرگز ندیدم که نیاید . ذهنش را سانسور نمی کرد ، تا انتها رهایش می کرد ، تا هر کجا که می رفت ، می رفت ؛ تا هر کجا که می پرید ، می پرید .سرش به نسبت ، بزرگتر بود از جسمش . به شدت اهل کار بود و تنها وقتی حرف از کار می زدیم ، چشمانش برق می زد و سرحال و پرانگیزه می شد.اگر حالش خوب بود ، با همه خوب بود و می گفت و می خنداند. شیک بود و همه چیز را شیک دوست داشت. دنیایش را هم مثل آثارش فانتزی می دید و فانتزی می خواست . حس ششم اش از حتی حس بینایی اش قوی تر بود .خیلی چیزها را تنها با حس درونی در می یافت و گویی دیگران را با نفسهایش به درون می کشید و حس می کرد. بیش از نظر دیگران ، احساس دیگران برایش مهم بود .اگر کسی را دوست داشت ، دوست داشت و با کسانی که دوست داشت کار می کرد . اگر کسی را دوست نداشت ، نه خود را اذیت می کرد نه دیگری را . همیشه می گفت " نمی دونم با حس هام چی کار کنم .اذیتم می کنن".
در مورد شکیبایی می گفت " از معدود هنرپیشه هایی بود که می گفتم آخیش ، خسته گی رو از تن آدم در می کنه ." خداوند هر دو را قرین لطف خود نماید .هرگز ندیدم ، که حتی در اوج بیماری ، از روشن بینی و خوش فکری اش کم شود ، هرگز ندیدم نا امید شود .همیشه حس می کردم که روبروی بیماری اش ایستاده و فریاد می زند. رودررو ایستاده و چشم در چشم بیماری مهلکش ازانتهای حنجره نعره می زند . روحش هرگز تسلیم نشد، اما دریغا که جسم ، پوست و گوشت و استخوان و لنف است .او بود که به تنها دخترش ، مادرش و خواهرو فامیلش آرامش می داد.به خواهرش می گفت " تو خیال می کنی اگر قرار باشه کسی بره و دور و بریاش بی تابی کنن ، اون راحته ." دلداری می داد دیگران را .تنها باری که بغضش را دیدم وقتی بود که از نگرانی اش برای دنا ، حرف زد، صدایش لرزید و چشمش دودو زد. بعضی اوقات ، آبی بود بر آتش و مرهمی بود بر بی تابی هایت .اگر دوستت داشت و حس می کرد بی قراری ، می آمد و حرف می زد و می گفت و بی قراری ات را درمان می کرد . با هر کس رابطه ای خاص داشت ، حالت تلمذ را هرگز ندیدم از دست بدهد . هر جا که می دید نمی شود و نمی تواند ، انگیزه بیشتری می یافت برای انجام دادن و در دل کار رفتن .مسعود با هوش بود ، با هوش و خوش فکر.

Monday, November 02, 2009

رسام رفت

وقتی با کسی روزهای زیادی را از صبح تا شب پشت سر گذاشته و با او زندگی کرده ای ، رفتنش و نبودنش سخت باور نکردنی می شود.کسی که با او خندیده ای و گریسته ای و گپ زده ای و شوخی کرده ای و نوشته ای و کار کرده ای و ایده پرداخته ای و انرژی گرفته ای و انرژی داده ای و دعوا کرده ای و پرخاش نموده ای و بازی کرده ای و سناریو نوشته ای و داستان گفته ای و ساخته ای و پرداخته ای و خلق کرده ای و همفکری نموده ای و درد دل کرده ای و کشف نموده ای و خوانده ای و همصدایی کرده ای و هم آوازی نموده ای و سروده ای و سر داده ای ، تصور بی جان بودن جسمش برایت سخت دور از باور است .مگر می شود که دیگر بر نخیزد و چشمانش ندرخشد و برق زندگی از او ساطع نگردد . مگر می شود که باشد و نباشد . مگر می شود خوابیده باشد و نتواند هرگز چشمانش را دیگر بگشاید .مگر می شود مرگ ، که قطعی ترین اتفاق زندگی ست ، در یورشی بی امان شیره جانش را با خود برده باشد و عصاره وجودش را از جسمش کنده باشد . بی حرکتی و ایستایی و توقف ریتم و دستور کارگردان بزرگ ، برای آخرین پلان . کات !!! و تمام

Tuesday, August 11, 2009

رادیو تجارت

اینروزها ، روزهای فرد ساعت یک و نیم بعد از ظهر در رادیو تجارت در مورد برندینگ ، بازاریابی و مسائل مربوط
به آنها صحبت می کنم

Sunday, June 28, 2009

جک ولش

ایمیلی که جک ولش ( مدیر عامل اسبق جنرال الکتریک که بعنوان سومین مرد قدرتمند آمریکا نیز شناخته شده و مدیر برتر قرن بیستم نیز می باشد ) ، در پاسخ به خبر ترجمه کتاب هایش ( پیروزی و پاسخها ) به فارسی ، برایم فرستاد



Dear Amir:

Thank you so much for the translations and the nice words.

Be well,

Jack

----- Forwarded Message ----From: "info@welchway.com" To: amir.shafaghi@yahoo.comSent: Sunday, April 19, 2009 3:23:10 PMSubject: A new submission from the Talk to Us form

این فیلم " درباره الی " ست

این فیلم " درباره الی " ست

امیر شفقی
هفتم تیر ماه 1388 بانی فیلم صفحه پنج

" درباره الی " جمله ناقص و بدون فعلی ست که تنها از یک کلمه ربط و یک اسم ناقص و شکسته تشکیل شده و ذاتا حس تعلیق و انتظار را منتقل می کند و از همان ابتدا و در نام نیز ، اشاره ای ظریف و غیر مستقیم به فضای فیلم و ابهام اطراف الی وجود دارد. در جریان فیلم نیز از یک جایی به بعد ، هم وجود فیزیکی و زنده بودن الی ، هم ماهیت و ثبات روانی و اخلاقی وی در هاله ای از ابهام فرو رفته ، همه چیزدرباره الی مجهول گشته و با علامت سوالی در قد و قواره یک انسان روبرو می شویم . اینها همه در سراسر فیلم جریان یافته و ماهیت فیلم جدید فرهادی را شکل داده و تعلیقی آزار دهنده ، اما پر کشش و خواستنی بر فضا حاکم می نماید

" درباره الی " از آنجا که مفاهیم ساده روانشناسی ، که انسان عادی حاضر در کوچه پس کوچه های شهرهای بزرگ ، بدون توجه به جغرافیای زمان و مکان ، بدان گرفتار است را طرح می کند ، اثری جهانی ست. در دیگر حوزه های هنر مانند ادبیات نیز ، کتابهای بزرگ و اثرگذاری مانند جنایت و مکافات داستایوسکی که روانشناسانه حول محور طمع ، بعنوان رفتاری انسانی می گردد یا رمان قصاص نوشته واهه کاچا که به امید واهی می پردازد ، همین حس مشترک جهانی را دارند و حرمی نفس گیر درون مخاطب خود جریان می دهند

فیلم که تک تک اجزاء ش به خوبی و درستی ، چفت و بست شده اند با سبکی رئال ساخته شده تا کلیتی تب دار و قابل فهم را شکل داده و راهگشای ساخت فیلمهایی که مثمرثمرتر و جداب تر از آنچه مخاطبان جشنواره ای از فیلمهای فارسی انتظار دارند ، باشد . ریتم اثر نیز درطول فیلم متناسب با شرایط تغییر می کند . در بخش نخست و تا قبل از نقطه عطف اول و گم شدن الی ، عموما با پلانهایی کوتاه و سریع ، ضرباهنگی تند را شاهدیم تا تصاویر نیز ، به حس سرخوشی حاکم بر فضا ، دامن زنند .اما از آن پس ریتم یکنواخت شده و گامهای آن ، سنگینی فضای بعد از اتفاقی تلخ را ، که معمولا همراه با بی تابی و دلشوره و هوشیاری ست ، متبادر می نماید . " درباره الی " که تب دار است و کمی هذیان گونه و داغ ، مانند آنچه در زندگی روزمره جوانان طبقه متوسط جامعه ایرانی می گذرد ، با نبض تند و تیز ، هیجان ، اضطراب و بازی خوب بازیگران ، به راستی اثر گذار است .

داستان الی
فرهادی در فیلمنامه نویسی ، با رعایت و پی گیری اصول اساسی و اولیه ، نشان داده که خوب می نویسد و چهارچوب را به درستی می شناسد . به واسطه همین رعایت ، اطلاعات و اتفاقات و داستان فیلم با ترتیبی منظم و اصولی وارد ذهن تماشاگر شده ، دچار گیجی اش ننموده و پریشانی و کم حوصله گی به بار نمی آورد و تسلسل منطقی حوادث باعث می شود مخاطب خط داستان را به راحتی پی گرفته ، شاخه به شاخه نشده و انسجام روانی اش را از دست ندهد. فیلمنامه با دو نقطه عطف درست و به جا مسیر داستان را جهت دهی می نماید .اولین نقطه عطف با گم شدن الی ، به داستان مسیر و جهت اولیه را می دهد ؛ داستان تشریح شده و پیش می رود تا با ورود نامزد الی به صحنه ، به نقطه عطف دوم می رسد و جهتی تازه یافته و به سمت پایانی در همان مسیر حرکت می کند

در بخش اول فیلم ، نویسنده با معرفی شخصیتها و فضای داستان وظیفه خود را به درستی انجام داده و زندگی عادی جامعه جوان ایرانی را با شیطنتها و سرگرمی ها و تکه کلامهای رایج به نمایش می گذارد و نشان می دهد داستان قرار است ، بین جوانان طبقه متوسط جامعه ایرانی رخ دهد. مثلا بازی پانتومیم نشانگر تفریحات و بازی های ساده و سرگرمی های متداول طبقه ای ست که در فیلم حاضرند. بعد از این توضیح و نمایش ، فیلم به نقطه عطف اول خود می رسد

فرهادی با استفاده از باوری سنتی ، نقطه عطف اول فیلمنامه را شکل می دهد و پس از معرفی فضا و شخصیتهای داستان با استفاده از اعتقادی قدیمی و ایرانی مبنی بر اینکه پس از هر خوشی و سرخوشی و شادی ، حتما اتفاقی تلخ و آزاردهنده رخ خواهد داد و بعد از هر خنده ای حتما گریه می آید ، مسیری پر ابهام و تعلیق به فیلمنامه می دهد. فیلم با شوک و ضربه ای ناگهانی ، خبر ازغرق شدن پسر بچه یکی از خانواده ها می دهد و با اینکار بیننده را دچار غم و اندوهی تلخ و جانکاه می نماید .اما با نجات کودک و بازگشتش به زندگی و آرامش پدر کودک ، بیننده نفسی آرام و راحت کشیده و شکر می کند که در ادامه ، مجبور نیست ضجه های مادر کودک را تحمل نماید .بی خبر از اینکه فیلمنامه از این پس در مسیری افتاده که بایستی تا انتها گرفتار تضاد و تناقض و تردید و کشمکش درونی باشد . با غرق شدن کودک ، تماشاگر با تغییری ناگهانی و بنیانی ، که همه را شوکه کرده اما تکلیف را روشن می نمود و امکان پیش بینی پلانهایی بعدی را می داد روبرو می شد ، اما با نجات او و گم شدن الی ، سناریو به تغییر تدریجی با انتظاری کشنده کشیده می شود .همین اتفاق ، انگیزه کافی به بیننده می دهد که از صندلی خود تکان نخورده و با دقت و حوصله و اشتیاق و کنجکاوی ، داستان را تا انتها پیگیری نماید. از نقطه عطف اول فیلمنامه تا عطف دوم که بدنه آنرا نیز تشکیل می دهد ، نوعی روانشناسی اجتماعی را شاهدیم ، به همین واسطه با اینکه همه اتفاقها و دیالوگها و سکانسها و پلانها از اینجا به بعد اجزایی اند که حول محور فرد و موضوعی به نام الی ست که خود حضور نداشته و غایب بوده و دیگر او را نمی بینیم ، کار جذاب و گیراست

فیلم آینه ای ست تمام قد که ما را به خودمان می نمایاند و آنچه هست را نمایش می دهد در ضمن ، از شعار دادن و نسخه پیچیدن و توصیه به آنچه باید باشد پرهیز می کند و خود را نه در موقعیت یک مصلح اجتماعی که تنها راوی یک داستان و یک وضعیت معرفی می نماید.این روایت بدون قضاوت ، به نوعی خودشناسی بدون رو دربایستی منجر می شود که تعارف نمی کند ، خود فریبی نمی نماید و شعار نمی دهد ، عادات و رفتارها و برخوردهایی خاص و دور از دسترس را نشان نمی دهد که شاید از هزاران نفر یک نفر گرفتار آن شوند ؛ بلکه به عکس العملها و رفتارهایی که بسیاری به آن گرفتاریم و در همین نزدیکی ، کسانی را می شناسیم که مانند الی و سپیده و دیگر پرسوناژهایند ، می پردازد

فیلم منشوری ست از نسل جوان طبقه متوسطی که رفتارش همواره همراه با نوعی سردرگمی و محافظه کاری و رندی ست و به گفته آمار و ارقام بیشترین جمعیت کشور را تشکیل می دهد . بهم ریختگی و نداشتن تعریف و برداشتی یکسان از ارزشهایی مانند خیانت و وفاداری ، میان نسلی که با هم به سفر رفته اند نمایان است و تشتت آرا در مورد مسائل مختلف ، بیانگر روحیه و شرایط روانی نسل فعلی جامعه ایرانی ست که با تضاد و تناقض روبروست . یک نفر عمل الی ، که با داشتن نامزد به دیگری فکر کرده را خیانت می داند و دیگری آنرا عملی قبیح نمی بیند. در سفر اتفاق افتادن داستان نیز ماهیتا ، بیانگر آنست که این افراد سر جای واقعی خود نبوده و جایی که باید ، نیستند.دروغ الی به مادرش هنگام خرید "که با یکی از معلمهای مهد ام" نیز از همین تزلزل ارزشها ناشی می شود .با همه این تناقضها و تضادها ، الی که تنها در ارزشها دچار تزلزل است و در فطرت کماکان نجیب می باشد ، جان خود را فدای نجات جان پسر همسفر خود می نماید

عادات و موضوعات روانی مانند متهم و محکوم کردن یکدیگر بخاطر اتفاقی که افتاده ، دروغ گفتن به هم که مانند نقل و نبات در دیالوگها به چشم می خورد و قضاوت در مورد دیگرانی که تنها همراه ما بوده اند و حتی نامشان را نمی دانیم ( حتی نام کامل الی را کسی نمی داند ، ممکن است این نام المیرا باشد یا الهام یا الهه یا الناز و این خود به ابهام اطراف وی دامن می زند ) و به خود این حق را داده و خود را در جایگاهی قرار می دهیم که حکم صادر کنیم ، به طور کلی اجزا و پلانها و دیالوگهای بدنه فیلم را شکل می دهند . عادات ناپسندی که به واسطه آنها خود و دیگران را دچار حاشیه هایی مخرب نموده و از اصل قضایا بازمی داریم . با اینهمه ، فیلمی که به دروغ و قضاوت و متهم کردن دیگران می پردازد ، خود دروغ نمی گوید ، قضاوت نمی کند و مستقیم می رود سر اصل موضوع

تعداد دروغهایی که پرسوناژهای فیلم به هم می گویند بسیار زیاد است و تعجب آور که افراد ، ساده ترین و دم دستی ترین راه را برای فرار از شرایط دشوار، گفتن دروغ به یکدیگر می دانند. الی به مادرش دروغ می گوید که با یکی از معلمهای مهد است و از مادرش نیز می خواهد دروغ بگوید و هر کس سراغش را گرفت نگوید وی سفر شمال رفته و بگوید "همین دور و براست" . تصمیم جمعی برای دروغ و پنهانکاری از نامزد الی مبنی بر اینکه نمی دانند وی نامزدش بوده نه برادرش ، همکاری کاراکترهای بالغ برای اینکه بچه ها را آماده کنند و آموزش به ریاکاری و دروغ گویی نموده (در برابر ورود نامزد الی ) و این خصلت را به نسل بعد منتقل نمایند ، پرده از تزلزل ارزشها برمی دارد. در نهایت سپیده ، کسی که با جمع همراهی نکرده ، نمی خواهد دروغ بگوید و دوست خود را خراب کرده و به لجن بکشد نیز تن به شرایط داده و برای نجات خود دروغ گفته ، مقاومتش درهم شکسته و همرنگ جماعت می شود و نمی تواند تا انتهای خط ، پای آنچه باید بایستد و شکنندگی را به نمایش می گذارد

نقطه عطف دوم فیلمنامه که به آن جهتی تازه داده و داستان را به سمت پایانی خاص هدایت می کند ، با ورود نامزد الی به صحنه اتفاق می افتد . با ورود این کاراکتر ، وجوه دیگری از روحیه و رفتار شخصیتها و به بیانی نسل حاضر در فیلم بروز می نماید

هیچ کس به حال و روز و روحیه نامزد از راه رسیده توجه نمی نماید و گویی همه دست به دست هم داده اند که غرور و اعتماد او را در هم بریزند و با کلماتی مرگبار ، بنیان باورها و آرامشش را نشانه گرفته اند . ناباوری نامزد الی که الی وجود او را پنهان و ماهیت او را انکار نموده ، ضربه و شوکی ست مهلک که به وی وارد می شود.غم و اندوه و ضربه ناشی از دست دادن نامزد و بعد روبرو شدن با این واقعیت لخت و عریان ، که الی وجود او را اعلام نکرده و تصمیم خود را بدون آنکه برای او حقی قائل باشد ، مبنی بر اینکه جدا شوند ، از قبل گرفته و به دیگران اعلام کرده ، به راحتی غرور و اعتماد یک مرد را ویران می کند. حتی بیش از مرگ الی برای نامزد وی ، این مهم است که نادیده گرفته نشده و به سپیده در برابر پیشنهادش "نه" گفته باشد . گویی ابتدا ، همه با هم یکی شده و در یک جبهه قرار می گیرند تا حقیقت را به نامزد الی بگویند و اعتقاد دارند چاره ای نیست جز گفتن واقعیت . اما دقیقا جمله ای که برای وی بسیار مهم است را دروغ می گویند و سپیده اذعان می دارد " الی به او گفته بوده نامزد دارد ، ولی به او نه نگفته است

نامزد الی در انتها ، از آنچه اتفاق افتاده می گذرد و گذشته اش را پشت سر می گذارد. جمله اش که "خودتون به خونواده ش خبر بدین" بیانگر همین گذشتن و بی اهمیت شدن ارزشهاست . در عین حال خاطره آنچه وی سه سال از زندگی اش با الی می نامد را همراه خود دارد و ساک دستی ، که از آینه خودرو بدان می نگرد ، نمادی ست از به گذشته پیوستن الی و سرانجام گرفتن مسیری که نقطه عطف دوم به فیلمنامه داده بود


شخصیتهای بازی
فیلم با اینکه درامی رئال و پر پرسوناژ است ، دارای شخصیت پردازی مناسب و محکمی بوده و شخصیتها بدون خنثی کردن یکدیگر ، هر کدام با حفظ جایگاه خود ، به پیشبرد کلی داستان کمک کرده اند . در انتخاب بازیگرها تنها نکته ای که کمی دیر به باور تماشاگر می رسد ، نسبتهای زناشویی موجود در فیلم است و تا مدتی بیننده گیج است که روابط زناشویی بین چه کسانی برقرار است . کمتر قابل باور است مانی حقیقی همسر گلشیفته باشد و یا زن و شوهر بودن مریلا زارعی و همسرش نیز به لحاظ سنی ، قابل باور و معمول نیست

در شخصیت الی به عنوان مهمترین کاراکتر فیلم به راحتی می توان غم و اندوه و محبت و مهربانی و کنجکاوی و خستگی ناشی از شرایط موجود را مشاهده کرد. گویی مرگ او نیز به نوعی ناشی از فرسودگی حاصل از وضعیت موجود بوده و کلام او در آخرین پلان بادبادک بازی که " من دیگه باید برم" برخواسته از دلش می باشد . جمله ای دارای ایهام که هم می تواند به تهران رفتن وی تعبیر شود و هم به کوچ از شرایطی آزاردهنده و تحمیل شده از محیط ، که حاصل تضاد ارزشها است . اصرارهای سپیده برای ماندن ، که همراه می شود با عذاب وجدان ناشی از حس خیانت در الی ، او را وامی دارد که برود و از اینهمه تشتت ارزش خلاص شود ، چون با ذات و فطرت و سرشتش همخوانی ندارد

آخرین پلانهایی که از الی گرفته شده و او را به تماشاچی نشان می دهد ، متبادر کننده نوعی معصومیت و سرخوشی کودکانه است . همین پلانها تماشاچی را دچار تناقض می کند و تا انتها وا می دارد که باور بد بودن وی را از ذهن دور نموده و قبول نکند . یا در پلانی که الی برای آوردن نمکدان به آشپزخانه می رود ، تنها تماشاچی ، ناراحتی وی را از حرفهایی که داخل اتاق در مورد او و احمد زده می شود می بیند .گویی خالق اثر در پی آن بوده که الی را قبل از مرگش ، کمی تبرئه کرده و به تماشاچی اشاره نماید که الی ذاتا بد و خائن نیست و تنها در ارزشها دچار تناقض بوده و تسلیم شرایط شده و منفعلانه با آنچه پیش آمده همراهی کرده است. با این حال پرسیدن دلیل الی از جدایی احمد از همسر اولش تمایل و درگیری عاطفی وی را نمایش می دهد

بازی پرشور و بیرونی گلشیفته فراهانی که برونگرایی و سرخوشی دخترانه را به نمایش می گذارد ، در برابر بازی آرام و درونی ترانه علیدوستی ، که با شخصیت دور از دسترس الی سازگار است ، قابل تقدیرمی باشد . در بازی های گلشیفته فراهانی ، که عموما نقش را بازی نکرده بلکه همیشه خودش است ، تجربه گرایی همراه با رشد را می توان دید و وی در جسمانی کردن احساسات درونی اش به زیبایی عمل می کند . بخصوص دربروز احساسات انفجاری ، استادانه برخورد می کند. وی در بازی خود نشان می دهد خود را و صحنه و داستان را و آنچه انجام می دهد باور دارد و با درک حقیقت لحظه ، از پیش بینی آنچه در فیلمنامه آمده پرهیز می نماید . وی لحظه را بازی کرده و معمولا از بازی نتیجه به خوبی پرهیز نموده و به آنچه در هر لحظه برای رسیدن به هدف نیاز است ، پرداخته و بعد آنرا به سادگی پشت سر گذاشته و به لحظه بعدی حرکت می کند. حتی دروغهای سپیده ، که در طول فیلم تداوم دارد را وی ، همراه با شیطنتی خیرخواهانه کرده و در التقاط حس دورغ گویی و خیرخواهی به درستی عمل می نماید.
سایر بازی ها نیز روان و پخته اند و جاندار . مثلا مانی حقیقی در ارائه شخصیتی قاطع و محکم و درونگرا به درستی عمل می کند ، مریلا زارعی در نمایش مادری نگران که بیشتر حواسش پی کودکانش است و شهاب حسینی در ارائه شخصیت جوانی شکست خورده و از فرنگ برگشته که راحت است و کمتر دچار حاشیه هایی که دیگران درگیرند می شود و بیشتر از غر زدن عمل می کند خوب جلوه می نماید . در کل با وجود کاراکترهای متعدد ، پردازش آنها حرفه ای صورت گرفته و همه بازیگران خوب ظاهر می شوند


موخره
تا به حال مخاطب فیلمهای جشنواره ای اساسا داوران و دگراندیشان و قشر روشنفکر بوده اند ، اما بی تردید فیلم "درباره الی" در خارج و داخل ، مورد توجه عامه نیز قرار خواهد گرفت .اگر طبقات اجتماعی را خیلی ساده به سه دسته بالا ، متوسط و پایین تقسیم کنیم ، بیشتر فیلمهای جشنواره ای که جایزه برده اند ، به قشر و طبقه پایین جامعه پرداخته اند ، یا محدودیتی ایرانی را نمایش داده اند یا به بیان ضعفهای اجتماعی و ساختاری پرداخته اند. کمتر سراغ داریم در جشنواره های خارجی فیلمی با تمی روانشناسانه که در بین طبقه متوسط جامعه ایرانی اتفاق می افتد ، چنین نظرها را به خود جلب نموده و مخاطب غیر وطنی را نیز متاثر نماید .


Labels:

Monday, January 12, 2009

محرمانه ای در کار نیست

محرمانه ای در کار نیست


امیر شفقی
بانی فیلم تاریخ 12 دیماه هشتاد و هفت

موضوعی جذاب و کارگردانی کاربلد و تهیه کننده ای فهیم و بازیگرانی مناسب ، از مجموعه عواملی اند که می توانند اثری تلویزیونی را به کاری جذاب تبدیل نمایند . آنچه مجموعه غیرمحرمانه را قابل بررسی به لحاظ ساختاری نموده ، سابقه کارهای بیاد ماندنی مسعود رسام در مقام کارگردان است(با وجود بیماری و عدم حضور پیوسته بر سر صحنه کماکان نام وی را بعنوان کارگردان می بینیم ) که در کنار تهیه کننده ای مستعد به نام امیر پروین حسینی به ساخت مجموعه ای قابل تامل رسیده است .سریال غیرمحرمانه که مخاطب را دچار نوعی گیجی و سردرگمی نموده و به نگاهی پرسشگر و کنجکاو رسانده را مدتی ست روی آنتن شبکه پنجم سیما مشاهده می کنیم . سریالی که پیوستگی موضوعی خود را حفظ ننموده و این کشش که " خوب بعدش چی می شه " را از دست داده است
سریال غیر محرمانه اصول اولیه کارگردانی را داراست. دکوپاژ و میزانسن و نور و حرکت مناسب دوربین به لحاظ فنی تصاویری خوش رنگ خلق نموده اند . اما کار ، جذابیت دراماتیک لازم را ندارد و در دیالوگ و نوشتار ملاحت بایسته را دارا نمی باشد

البته پخش غیر مداوم ، ساعت پخش نامناسب و ممیزی زیاد نیز در این گسستگی بی تقصیر نبوده و وقتی مقدار زیادی از یک قسمت 42 دقیقه ای از دل کار در می آید ، حاصل ، اثری پیوسته نخواهد بود .در واقع همیشه انتظاری از هنرمندان شناخته شده وجود دارد و اگر قرار باشد اثری خلق شود که بعد با ممیزی و سانسور به کاری تکه پاره تبدیل شود چه بهتر که هنرمند ، خاطره خوش مردم را مخدوش ننموده و اجازه دهد تصویری مطبوع و گرم از او بجا ماند. در اصل بخشی از افت و خیز آثار هنرمندان ، ناشی از افراط و تفریط در سیاستگذاری های رسانه ملی است و دعواهای آزاردهنده ای در تلویزیون وجود دارد که انگیزه فیلم سازان را کم کرده و به اصطلاح به هنرمند برمی خورد و وی را بلاتکلیف می گذارد که فلان سکانس به کجا بر می خورده که دچار ممیزی می گردد . این روزها ظاهرا اگر سریالی سر فرصت ساخته شود بیشتر دچار ممیزی می شود ، به همین دلیل بسیاری این اواخر، ساخت برنامه های مناسبتی را که فرصتی برای ممیزی زیاد ندارند و در آخرین فرصت تحویل پخش می شوند ، ترجیح می دهند

اهمیت پرداختن به موضوعی که غیر محرمانه بدان می پردازد ، این روزها بسیار بالاست . ارتقاء فرهنگ ترافیک یعنی ارتقاء فرهنگ عمومی جامعه چون مثلا اگر عادت کردیم خط ممتد را در رانندگی رد کنیم ، خیلی از خط های قرمز عرفی و اجتماعی را هم به راحتی نادیده خواهیم گرفت و این مشی بعد از مدتی خود هنجار می شود و دیگر قبحی ندارد .با تغییر هنجارهای جامعه ، نسلی تربیت خواهیم کرد که به خلاف قانون عمل کردن اعتقاد دارد و آنرا رشادت می داند و تجربه کرده است که بعد از آن هم اتفاقی نخواهد افتاد .مثلا همین خلافهای کوچک رانندگی ممکن است فرد را دروغگو بار بیاورد و این بهانه که به خاطر ترافیک دیر رسیدم اینروزها تکه کلامی ست برای تمرین قانون گریزی . هنرمندان و روشنفکران ما از سالها پیش به دنبال گفتن حرفهای بزرگ و تغییر دنیا بوده اند ، اما پیامهای اثر گذار ، لزوما پیچیده نیستد و آنچه سازنده است و مشکلات را حل می کند ، همین آموزه های ساده اند

آموزش این روزها در دنیا به متدهای نوین و جدیدی رسیده و فرمهای کلاسیک ایجاد تغییر رفتار در مردم دوره اش سپری شده است .در رسانه ملی یا برنامه آموزشی ساخته نمی شود اگر ساخته می شود جذاب نیست ، اگر جذاب هم باشد ، طنز نیست و اگر برنامه ای آموزشی و طنز و جذاب هم باشد با گرفتار شدن به ممیزی های مختلف ، تکه پاره شده و اثر آموزشی اش کم می شود. راهنمایی و رانندگی برای بیان مطالبش شیوه ای مناسب انتخاب کرده و توانسته سریالی را که آموزشی ست از حالت فرمایشی درآورده و به یک شکل هدفمند اجتماعی تبدیل کند . با انتخاب طنز که یکی از بهترین روشهای آموزشی ست پیام به سلامت به مخاطب می رسد،چرا که طنز اگر حساب شده بوده و به بیانی فاخرپیوند بخورد ، در ذهن مخاطب رسوخ نموده و بهترین شکل بیان موضوعات آموزشی ست

با آموزش از طریق طنز فاخر ، به شعور مخاطب احترام گذاشته و به شخصیت وی توهین نمی شود بلکه عادات وی مورد هجوم و حمله قرار می گیرد وحداقل بد آموزی ندارد . بسیاری از سریالهایی که اخیرا پخش شده ، به ترویج بی احترامی به بزرگترها پرداخته و قبح زدایی از ارزشهای جامعه را در آنها می بینیم . بعد از مدتها دیدن طنزهای هر شبی که زحمت زیادی برای آنها کشیده نشده بود و بیشتر دارای فرمهای دیالوگی بودند تا تصویری ، حالا کاری را شاهدیم که ظرافتهای تصویری آنرا متمایز نموده و در عین حال کارکرد اجتماعی قابل لمسی دارد

ایده نوین جان دادن به خودرورا در این سریال شاهدیم که با اشاره ای ظریف ، به تقابل دنیای مدرن و پست مدرن نیز اشاره دارد.اگر چه جامعه ایرانی هنوز حتی به مرحله مدرنیسم نرسیده ، اما مشکلات زندگی مدرن را از قبیل ترافیک یدک می کشد .همین تناقض و تضاد سریال را از شرایط واقعی جامعه ایرانی دور کرده و به راحتی نمی توان با آن ارتباط برقرار کرد .ما دیگر حوصله تماشای سریالهایی را که به دعوای چند برادر بر ثر میراث می پردازد نداریم ، اما عادت به تماشای سریالهای غیر معمول را نیز در خود پرورش نداده ایم .در واقع در این سریال ، ابزارساخت دست انسان ، در برابر به هم ریختگی شهر به مقابله پرداخته ، نوعی عصیان ماشین در برابر انسان را شاهدیم .چنین عصیانی در دنیای غرب که سالها پیش با آثار چاپلین آشنا شده و آثار نویسندگانی مثل هربرت مارکوزه و کتابهایی مانند انسان تک ساحتی را خوانده ،غیر عادی نیست اما جامعه ما و مردم کوچه و بازار اساسا سابقه تاریخی حتی کوتاه مدتی نیز با این موضوعات ندارند

نباید از نظر دور داشت که در شرایط فعلی و با توجه به دولتی بودن تلویزیون ، وظیفه رسانه ملی نیز بیش از چیزی ست که باید باشد.جامعه به دلیل نداشتن اوقات فراغت مناسب از یک طرف و فشارزندگی ماشینی ، که ما بدان عادت نداشته ایم و بر ما تحمیل شده از طرف دیگر، بطور کلی دچار انقباضی ناخواسته است . برای پاسخگویی به نیازفراغت ، تفریج لازم را با تنوع بایسته نداریم و به نسبت تغییر شیوه زندگی و رشد جمعیت ، کتابخانه و استخر و قایقرانی و .. نساخته ایم . پوشش این نیاز نیز در تلویزیون ، عموما بر عهده ژانر طنز می باشد . اگر چه سایر ژانرهای هم اگرهمر اه با تحقیق و بررسی باشند بخشی از بار را به دوش می کشند ، اما طنز به دلایل متعدد خیلی قویتر و سریعتر این رسالت را انجام می دهد

البته تصویری که از طنز در ذهن ما شکل گرفته تصویری در خور نیست .تصویر و ذهنیت ما از طنز عموما آثاری ست که نورپردازی ، رنگ ، دکوپاژ و میزانسن ندارند و به نظر بیشتر آثاری رادیویی می آیند تا تصویری . بسیاری ازطنزهای تلویزیونی ما مبتنی بر کلام با پوشش تصویری اند و اساسا مبتنی بر دیالوگ می باشند که این آنچه باید نیست و این ضعف را در مقایسه با آثار طنز کلاسیک مانند کارهای چاپلین و دیگران می توان مشاهده نمود.دلیل این موضوع نیز پیشینه تاریخی طنز در ایران است که اصولا سیاه بازی و نمایشهای رو حوضی بوده اند و مبتنی بر متن اند .دلیل دیگر کارگردانهای موفق طنز تلویزیون می باشند که پیشینه ای رادیویی دارند . حتی مهران مدیری که تداوم ساخت برنامه های موفق اش از او چهره ای شاخص ساخته پیشینه ای رادیویی دارد. اما غیر محرمانه ، اگر چه کاملا موفق نبوده اما تلاش کرده طنزی سینمایی داشته باشد که دکوپاژ داشته و به عناصر تصویری در آن توجه ای ویژه مبذول گشته است

رسام اگر چه در ساخت بیشتر قسمتهای سریال حاضر نبوده و علی سبزواری بعنوان جانشین کارگردان بار کار را به دوش داشته به نظر اصول اولیه کارگردانی را خوب رعایت می کند و ساخت غریزی سریال را سر لوحه کارهای خود قرار داده و چون هیچ گاه دستیاری نکرده ، به شیوه های خود در خلق هنری رسیده است .در این سریال چون دوربین و بازیگران همیشه در حال حرکت اند ، بر عکس بسیاری از آثار طنزتلویزیون ، میزانسن های ترکیبی را که زنده بودن آثار را دو چندان کرده اند شاهدیم. در بسیاری از پلانها بجای کلام این تصاویراند که داستان را نقل می نمایند و با حرکت و تصویر قصه روایت می گردد و این دیدگاه میزانسنی در خور را رقم زده است .در واقع کارگردان با فکر کردن در مورد هر سکانس و مثلا اینکه چای چگونه آورده شود سعی می نماید قصه را روایت کند .در اینگونه مواقع حتی وقتی که بازیگر سناریو را می خواند و سر صحنه می آید با تلقی خاص کارگردان مواجه شده و بایستی خود را در اختیار وی قرار دهد تا تصویری دلخواه خلق شود .از نظر تقطیع و دکوپاژ هم تفاوتهایی را با سایر آثار طنز شاهدیم که آب و رنگ و زیبایی خاصی دارد .شاخصه سینما اساسا دکوپازاست ،این یعنی کارگردان لحظات را انتخاب می کند و به بیننده می گوید که حالا چه چیز را باید ببیند و چه را بشنود و چه چیز را نباید . در بسیاری از آثار طنز چون تصاویردو دوربینه و سه دوربینه و واحد سیاری ضبط می شوند تقطیع لازم را شاهد نیستیم . بازیگرهای طنز نیز معمولا در پلانهای دوشات و چند شات اند ، به همین دلیل باید در بازی هایشان اغراق نمایند تا دیده شوند و با شلوغ کاری ، خود را مطرح نمایند . در این آشفته بازار هر کس کار خود را می کند و کارگردانی به مفهوم کارشناسی وجود ندارد و نوعی مسابقه بین بازیگرها ، برای بیشتر دیده شدن را می بینیم

تیتراژ غیر محرمانه بسیار زیبا و خاص می باشد و کمتر در این سالها اینگونه کار را شاهد بوده ایم .ساخت تیتراژی با زمینه ذهنی پیوند اجزا خودرو با وظایف عوامل ساخت سریال ایده ای قابل توجه می باشد .نشستن نام کارگردان روی فرمان و گریم روی آینه و موزیک روی ضبط صوت و ... پیوندی بین خودرو و عوامل ایجاد نموده است

در این سریال یوسف تیموری برای اولین بار در نقش اول دیده می شود و جسارت در انتخاب هنرپیشه هایی که تا به حال نقش اول نداشته اند و میدان دادن برای جهش به کسانی که استعداد و توان لازم را دارند را نیز می توان دید.بازی تیموری با بدن انعطاف پذیرش نشانگر ویژگی های نسل وی است و منفعت طلبی و فرصت طلبی و سر به هوایی و بی مبالاتی و خنده های عصبی و ریاکاری را در بازی وی می توان به خوبی مشاهده کرد.استفاده متفاوت و دادن چهره ای جدید به سعید پیردوست و بازی روان سحرولدبیگی و ابراهیم زارع در نقش کودک از دیگر نقاط قوت سریال محسوب می گردد

انتخاب فریبا نادری هم انتخابی مناسب برای نقش شیدا بوده است .فرم صورت مناسب وی برای نمایش نقش دختری از این نسل ، عالی ست .نسلی که متکی بر موجودیت خود عمل می کند و نوعی یک دندگی دخترانه را ، که ویژگی نسل وی است ، به خوبی نمایش می دهد . پرخاشگری ، جنگجویی ، هدفمندی ، خودنمایی ، اعتماد بنفس ، اراده و عصبیت ناشی از احساس استقلال ، در بازی نادری به خوبی قابل مشاهده اند . با همین ویژگی هاست که دختری که از شهرستان آمده ، می تواند تنها در خانه ای بزرگ زندگی کند و این تصویر زن امروز جامعه ماست. نوعی فمینیست ایرانی که نتیجه آن در جامعه غربی به ظهور نسلی مدعی منتهی شده ، که از باورهای سنتی و عرفی گذشته اند بدون آنکه چیز مشخصی را جایگزین آن کرده باشند

موخره

در یک نگاه کلی این سریال می تواند شروعی باشد در تلویزیون برای طنز مبتنی بر حرکت . سریالهای قبلی طنز ، مانند آثار خود رسام و مدیری و دیگران ، همه گی لوکیشنی بوده اند یا اگر تک لوکیشنی نبوده اند تمام داستان در دو سه لوکیشن اتفاق می افتاده ، که ریتم حرکتی نداشته و مثلا صحنه های تعقیب و گریز نداشتیم .از این منظر هم غیر محرمانه منحصر به فرد است . تعقیب و گریزهای غیر محرمانه جنس طنز آنرا تغییر داده و هیجان ایجاد می کند.در واقع اینجا دوربین تبدیل شده به موجودی که ریتم حرکتی هم دارد و چون سوژه متحرک است و ذاتش مبتنی بر حرکت است و داستان بر اساس ماشینی ست که ذاتا متحرک است با آثار قبلی ساخته شده تفاوت دارد.

Wednesday, October 15, 2008

بزنگاه سریالهای ایرانی


بزنگاه سریالهای ایرانی


امیر شفقی
09125468853

پیتر دراکر ، تئوریسن بزرگ مدیریت ، شیوه ای با نام مدیریت مبتنی بر هدف ارائه می نماید که بر اساس تعریف ، هر مدیری برای مدیران و کارکنان زیر مجموعه خود ، اهدافی را بصورت سالانه تعیین نموده و بعد ، تمام برنامه ریزی ها بر اساس آن هدف تعین شده و ردیابی می شوند. برنامه ریزی مبتنی بر هدف در مدیریت تلویزیون ، با توجه به حساسیتهای فرهنگی آن ، اهمیت غیر قابل انکاری دارد . مدیریت فرهنگی دارای مولفه های خاص خود می باشد و تلویزیون مرکزی تولیدی ست که محصولش ، خدماتی ست که به جامعه ارائه می نماید.در بازار خدمات ، سه متغیری که مستقل اند و بر کار ، اثر می گذارند عبارتند از نیروی انسانی کارآمد ، فرایندی مناسب که طی آن خدمات به مخدوم ارائه می شود و در نهایت تجهیزاتی که خدمات را به بهترین نحو ممکن در دسترس قرار می دهند.در تجهیزات مناسب و فرایند ارائه کالای فرهنگی تلویزیون ، اینجا مناقشه ای نیست و آنچه چنین سریالهای ما را رنجور نموده ، نیروی انسانی کارآمدی ست که سیاست گذاری نماید و فیلمنامه ای درخور بنویسد و کارگردانی که سلطان صحنه باشد و ناظری ست که در انتخاب و اصلاح آنچه تولید می شود نظری در جهت هدف تعیین شده ارائه نماید.جک ولش که بعنوان مدیر قرن از سوی مجله هاروارد انتخاب شده ، تنها رمز موفقیت خود را انتخابهای درست می داند . در انتخابهایی که در تلویزیون صورت می گیرد، به نظر افراط و تفریط وجود دارد و در این شرایط اگر کاری خوب می شود اتفاقی ست .تمام نیروهای تلویزیون برای ساختن سریالهای ماه مبارک بسیح شده اند و نتیجه ، چیزی ست که می بینیم ؛ آیا تمام بضاعت فرهنگی ما همین است ؟

نداشتن فکری منسجم و یکپارچه ، که از ابتدا می داند چه می خواهد ، ساختار نرم افزاری تلویزیون ایران را رنج می دهد .رنجی که تسری یافته و تمام اجزا برنامه ها را در برگرفته و نتیجه را به کاری متوسط ختم می نماید . فرهنگ ایرانی و جامعه ایرانی ، به دلیل تناقضهای تاریخی و اجتماعی و اقتصادی که از 2000 سال پیش با آنها دست به گریبان بوده و به قولی چهار راه تمدنهاست ، برای سینماگران و هنرمندان ، معدنی بی انتهاست از سوژه ها و موضوعات . بسیاری از هنرمندان غربی در آرزوی چنین منشای می باشند و با این حال ما با به تصویر کشیدن موضوعاتی پیش پا افتاده و غیر جذاب ، هم مخاطب را ملول می نماییم و هم از لذت خلقی هنرمندانه ، خود را بی بهره می گذاریم

فقر موضوع ، در دنیای غرب بیداد می کند و به قول خودشان ، نیچه تمام حرفهایشان را زده است . حتی حوادث روزنامه هایشان نیز شبیه به هم هستند و به کسی که اسلحه برمی دارد و چند نفر را می کشد ، یا مردی که به قتل های سریالی دست می زند ، ختم می شوند . حتی از این موضوعات تکراری نیز به خوبی استفاده کرده و فیلمی مانند هیولا می سازند. جنایات جامعه غربی نیز قابل پیش بینی اند و کمتر دیده می شود که مثلا طمع ، باعث شود کسی را کشته و در اسید نابود کنند. شاید به همین دلیل است که دنیای غرب ، پس از اندک زمانی جذابیت خود را برای انسان شرقی از دست داده و بی مزه و گس شده و کلام جلال که " در غرب خبری نیست " از همین زاویه دید نشات می گیرد و هر که رفته ، اگر ذوق و نگاهی داشته ، خیلی زود به انتهای غرب رسیده است

در طول تاریخ همیشه بین خیر و شر جدالی بوده و غربی ها برای جدال با شر مفاهیمی زیبا از قران برداشت کرده اند و جای افسوس که چرا اینگونه مفاهیم را بایستی از زبان دیگران بشنویم . نه تنها به تولید و تصویر مفاهیم زیبای انسانی نپردازیم ، بلکه آنچه داریم را استخراج ننموده و در رسانه ملی بازتاب ندهیم .جایی از اریک فروم خواندم که به نقل از قران می گوید " چاپلوسی کسی را که به شما خوبی کرده ، نکنید " این جمله یعنی ، چاپلوسی کسی که خوبی کرده ننمایید ، چه رسد به کسی که پول و قدرت دارد و به شما خوبی هم نکرده است .آیا این مفهوم زیبا جای آنرا ندارد که در شخصیت پردازی شخصیتهای تلویزیونی پرداخته شود.چه زمانی بهتر از ماه رمضان برای پرداختن به این موضوعات سراغ داریم

آیا در شخصیت پردازی هایمان ، شخصیت پرست نبودن و دهش و شادی و راستی بی اهمیت تر از مفاهیمی ست که در سریالهای امسال به مردم آموزش می دهیم.آیا مفهوم واقعی عشق را به تصویر کشیدن و پرداختن روانشناسانه به آن را می توان به راحتی نادیده گرفت. آیا طی این سالها به مرگ به عنوان قطعی ترین اتفاق زندگی هر انسان با نگاهی روانشناسانه و زیبایی شناسانه پرداخته ایم. تا کی بایستی تصویری مخدوش و ترسناک از پدیده مرگ به فرزندانمان بدهیم و کجا و کدام رسانه بهتر از رسانه ملی می تواند چنین زیبایی هایی را به مخاطب خود نشان دهد. آیا به تقوای علی و صبر حسن و ایثار حسین در غالب متدهای نوین آموزشی در ماه رمضان به اندازه کافی پرداخته ایم که حالا آنتن رسانه ملی را می سپاریم به اینهمه بی پروایی و بی حیایی .زمانه بسیار پیچیده تر از آن است که نوگلان این مرز و بوم ، با موعظه های مستقیم مفاهیم انسانی را بفهمند .آیا مسائلی که جامعه ما با آنها دست به گریبان است از این دست می باشند ؟ کی و کجا می خواهیم روانشناسی را با تمام پیچیدگی های هزاره سوم به کار گیریم و به مفاهیمی مانند هوش هیجانی و مدیریت زمان وبرنامه ریزی تعاملی بپردازیم . اینهمه مفاهیم زیبا و عمیق داریم ، پس چرا به موضوعاتی سبک و مخرب می پردازیم

آیا در شخصیت پردازی هایمان توانسته ایم تعریفی و طریقی ساده و بدون پیچیدگی از مفاهیمی ساده مانند عزت نفس و اعتماد به نفس و احترام و محبت و عشق و شادی و زیبایی و فروتنی و به خویش بودن و شخصیت پرست نبودن و ایمان و قطعیت و طفیلی نبودن و اصالت و نجابت و تسویه با آنچه هستیم و توجه به خود و توجه به دیگران و خودنمایی و سکوت و صداقت و صراحت و فکر نکردن ولی خواستن و گذشت داشتن و از نام خود گذشتن و متکی بر موجودیت خود بودن به نسل آینده ارائه دهیم و کجا بهتر از رسانه ملی برای انتقال حس اینگونه بودنها به دیگران وجود دارد.کجا و کی می خواهیم تفاوت داشتن و بودن را به فرزندانمام بیاموزیم. آیا به ریا و ربا وزنابه اندازه کافی پرداخته ایم که حالاباپرداختن به موضوعاتی اینگونه،سریالهایی مبتذل وبی محتوامی سازیم.
ماتسوشیتا ، کارآفرین موفق ژاپنی ، رمز توفیق ژاپن را در انتقال فرهنگ سامورایی های کشورش به فرهنگ کاری و شغلی ژاپن می داند و اعتقاد دارد آنچه کشورش را بعد از جنگ دوم جهانی نجات داد ، الگوبرداری از رفتار و منش سامورایی ها بود . حتی فیلمسازی مانند کروساوا ، بیش از هر چیز همین فرهنگ را به نمایش در فیلمهای خود در می آورد . آیا فرهنگ پهلوانی ما آنقدر جنم و مایه ندارد که با پرداختن به آنها و به تصویر کشیدنشان الگوهایی مدرج از تلاش به جامعه نشان دهیم
با این سریالها چه الگویی به فرزندانمان ارائه می دهیم؟ چه انگیزه ای در کودکانمان برای پر تلاش بودن ارائه می نماییم ؟ کارکرد اجتماعی این سریالها چیست ؟ هر چه هست مسلما آموزش تقوا و پارسایی ، که موضوع ماه مبارک است نمی باشد .هر فصلی کار و موضوع خود را طلب می نماید ؛ عید نوروز زمان ساخت سریالی مانند اس ام اس از دیار باقی نبود و ماه مبارک نیز زمان ساختن سریالی مانند بزنگاه نیست

قرب الهی ، که هدف خلقت انسان است ، تنها به نزدیکی دلی و قلبی با خداوند ختم نمی شود و تلاش هر روزه ، برای پرورش صفات خداوندی و منش های پروردگاری در درون انسان ، وجهی بی تردید از آن می باشد .چقدر به چگونه گی پرورش این صفات ، در زندگی روزمره انسانی پرداخته ایم ، که آنتن سیما را به آموزش چگونه گی جاساز کردن مواد مخدر در جیب دخترکی خردسال می سپاریم

اصول اسلام ، توحید و معاد و نبوت است ، چند برنامه سراغ دارید که در قالب برنامه ای مفرح و آموزشی ، که جوان ایرانی را پای تلویزیون نگه دارد ، به توحید پرداخته است.آیا اهمیت توحید که اس اساس اسلام است ، کمتر از اختلاف چند برادر سر میراث است که هیچ گاه به آن نپرداخته ایم .آیا نمی ارزد از همین امروز بدان بپردازیم تا ماه رمضان سال آینده برنامه ای بی نظیر روی آنتن داشته باشیم .
در ماه مبارک آمادگی مردم برای پذیرش بحث های اخلاقی بیشتر است . سریالهای ماه رمضان را ابتدا با اهداف ماه رمضانی ، بعنوان بدعتی زیبا می دیدیم ، اما حالا این برنامه ها تبدیل شده اند به وسیله ای که هر حرفی و کاری را که نمی توان جای دیگری گفت ، اینجا عنوان نمود . چه انگیزه ای برای ساختن روز واقعه وجود دارد وقتی بزنگاه را ساختن ، مهمتر است و از ادامه اش جلوگیری نمی شود

دو گام به پس

هر هنرمندی سلیقه خود را می یابد و اگر آن سلیقه را صیقل دهد و بپردازد و ارتقا دهد ، پس از مدتی آثارش رنگ و بوی روح او را به خود خواهد گرفت .سلیقه عطاران ، ساختن فضاهایی شیک و فانتزی نیست و بیشتر به سمت دمپایی و دستشویی و زیرشلواری تمایل دارد و این اساسا اشکالی ندارد و جای خالی نوعی از طنز را ، در تلویزیون ایران پر می کند. اما وقتی که این ابزارهای روزمره ، در خدمت داستان باشند ، نه تمام داستان شوند . این موضوعات و ابزارها در سریالهای وی در خدمت داستان نیستند ، که نمک کار باشند ، بلکه به موضوع اصلی تبدیل شده اند
شلختگی در کار و نداشتن سناریویی در خور ، به هم ریخته گی غیر قابل جبرانی در سریال بزنگاه به وجود آورده اند که دو دوربینه گرفتن تصاویر، مزید بر بی حواسی و گیجی دکوپاژ شده و در نهایت چیزی را در ذهن رسوخ نداده و در بهترین حالت ، تنها برای لحظه ای در یاد می مانند . سریال بزنگاه قصه چه کسی را روایت می کند و چرا بازیگران ، ازاول هر پلان چیزی مانند شلنگ در دست می گیرند و با آن بازی می کنند تا زمان به سر آید ، این بدترین نوع پر کردن آنتن است

چه اصراری ست برای به عهده گرفتن دو مسئولیت در سریالی که با محدودیت شدید زمانی مواجه است . ظرفیت روانی انسان چقدر است که هم نقش را ، در شرایط ضربتی ، به خوبی درآورده ، روی حس ها و شخصیت پردازی نقش خود کار کند و در عین حال از دیگران بازی گرفته و میزانسن و دکوپاژ را انجام دهد .کارگردانهای بزرگ بسیاری بوده اند که خود نیز در اثر خود به ایفای نقش پرداخته اند و بهترین مثال آن در حوزه طنز ، چاپلین بزرگ است . اینگونه برنامه ساختن اما زمانی کارساز است که کارگردان ، وقت کافی داشته باشد ؛ نه در سریالی که به صرافت ساخت روزانه افتاده است.
فرد معتاد ، به دلیل وابستگی غیر طبیعی اش به ماده ای افیونی وبی حس کننده و الینه شدن در آن ،شخصیتش از بین رفته و خود را از دست داده است . اما بازی عطاران ، با حرکات چابک و تند هرگز نشانگر کرختی و بی حالی معتادی نیست که ناخودآگاه جامعه ، از آن انتظار دارد. اساسا تیپ بدن وی معتادی نیست و لباس شیک و مرتب او و دستمال سرش ، مناسب نقشی که بازی می کند نمی باشد . با معتاد بودن قهرمان داستان و تنها کسی که صادق است،صورتی زیبا،به قبح اعتیادداده شده واتفاقهای بد ، آنقدردر این سریال زیادند که خوب به نظر می رسند

اساسا در کار طنز، رخ دادن اتفاقهایی که انتظارشان را نداریم و قرار گرفتن هنرمندان در موقعیتهایی غیر معمول مخاطب را در لحظه ، دچار تضاد نموده و به خنده ناخواسته وامی دارد، اما این سریال ، جز اینکه شخصیتها به هم دروغ می گویند و بی احترامی می کنند ، چیزی برای عرضه ندارد .حتی اگر در این ایام قرار است سریالی مفرح باشد ، می توان احترامها را نیز نشان داد ، نه اینکه با شوخی های کثیف ، مثل شوخی با انگشت ، تریاک کشی را به لحیم کاری تشبیه کردن ، تریاک را به قره قروت وصل کردن ، سر توالت نشستن و گفتن این جمله که "همه جا بوی بابام رو می ده" یا جنازه را به آسمان پرتاب کردن و دندان مصنوعی در لیوان آب را بالای سر مرده چرخاندن ، سعی کنیم به هر وسیله ، مردم را بخندانیم. نمونه کارهای کمدی زیادی با موضوع مرگ وجود دارد ، ولی در فضایی که حس چندش منتقل نمی کنند.مضاف بر اینکه جریان داستان در خانه ای جنوب شهری اتفاق می افتد واین تصور را متبادر می نماید که این قشر جامعه ، آدمهای لاابالی و بی قیدی اند که به مذهب بی توجه اند.
آیا واقعا رسالت هنرمند و تلویزیون به آموزش چگونه گی جاساز کردن مواد مخدر در جیب خردسالان تنزل یافته است . قرار دادن دختر بچه ای دوست داشتنی در موقعیتی چرک ، چه حرف طنزی برای گفتن دارد. در بهترین حالت ، اگر این سریالها خوب درآمده باشند ، قبحی و حرمتی از بین رفته است.چرا سطح سلیقه و شعور مخاطبان را تا این حد پایین تصور می کنیم و به فهم و وقت بیننده احترام نمی گذاریم

دوستان نازنین و هنرمند ، نویسنده گان فرهیخته و ادب آموخته ، بس نیست ساختن سریالهایی که موضوعشان برادرانی اند که بر سر میراث ، اختلاف بین شان می افتد و انتهایش نیز از ابتدا مشخص است .با اینهمه موضوع و داستان و قصه هنوز و همیشه بایستی به دنبال سوژه هایی تکراری باشیم که از پیش نزد مخاطب لو رفته اند. تا کی می خواهیم به برادرانی بپردازیم که احمقانه در دام تفرقه دشمنی شناخته شده می افتند وکودکانه رفتار می کنند. دعوا بر سر میراث را بایستی بالاخره در قصه هایمان ، جایی تمام کنیم و به موضوعاتی مهمتر بپردازیم. همه سریالها یک سرش دعوای خانوادگی ست و موضوعات اجتماعی را فراموش کرده ایم .اینهمه موضوع و مبحث و سوژه برای پرداختن و آنگاه ما هنوز اندر خم کوچه های دهه 40 گرفتارهمان قضایاییم و کماکان ، پسر پایین شهری و دختربالا شهری برای برنامه سازان ما جذابیت دارد

زمانی در دنیای غرب ادعایی بود مبنی بر این که تمام قصه ها ساخته شده اند و تمام درامها به تصویر کشیده شده اند. فیلم ساز آلمانی و فنلاندی حرفی برای گفتن ندارد ، چون به تصور خودش به انتهای تاریخ رسیده و عصر اید ئولوژی را پشت سر نهاده و آنچه برایش مانده تنها اقتصاد است وبر همین اساس تمرکز اصلی را روی منافع گذشته بجای مواضع .اما جامعه ما قطعا به انتهای تاریخ خود نرسیده و حرفها و قصه های بی شماری در تک تک کوچه های شهرمان ، در حال حاضر ، در حال رخ دادن است . کافی ست حوادث روزنامه ها را ورقی بزنیم تا بدانیم در این شهر زنده ، در هر گوشه اش ، قصه ای اجتماعی و بکر در حال رخ دادن است که می تواند مضمون فیلمی زیبا ، سریالی جذاب و تئاتری هنری می باشد. حتی هنرمندان و بزرگانی که در غرب زندگی کرده اند و در خلق آثار به مرتبه ای رسیده اند ، بی تردید به موضوعات روز ایرانی پرداخته اند .نگاه کنید به جمالزاده ، در حوزه ادبیات که مقیم ایران نبوده و خانواده ای غربی داشته ، اما ماندگار شده چون در روزگار خود به سوژه های جامعه ایرانی پرداخته و کیارستمی که جهانی شده اما محلی عمل می کند و هرگز دست از موضوعات روز جامعه ایرانی نکشیده است . حتی سفر قندهار مخملباف هم که توفیقی جهانی یافت ، در جغرافیای فرهنگ روز ایرانی اتفاق می افتد .هنرمندان ایرانی بسیاری بوده اند ، مثل امیر نادری ، که از سوژه های روز ایرانی فاصله گرفته اند و زندگی و استعداد خود را نابود کرده اند

سریال روز حسرت هم که از دیگر کارها ، سروگردنی بالاتر است ، انسجام و یکپارچه گی کار سال گذشته مقدم را ندارد.اغما با محور قرار دادن موضوعیت شرک ، به حرکت انسان از توحید تا تشریک پرداخت و قصه مردی را روایت می کرد که از موحد بودن به مشرک شدن رسید و بازی ملموس تارخ ، انسانی چند بعدی را به نمایش می گذاشت که خاکستری بود.روز حسرت ، موضوعی محوری نداشته و شخصیت پردازی امسال نقشی که قریبیان بازی می کند ، چنان سفید است که باور تماشاگر را مخدوش مینماید.معصومیتی مصنوعی که در کمتر تاجر و کارخانه داری سراغ داریم و باور می کنیم.البته از حق گذشتن است که در این سریال ، به بازی زیبای مهراوه شریفی نیا اشاره ای نداشته باشیم . بازی حرفه ای او ناخود آگاه بیننده را به یاد کتاب وانهاده سیمون دوبوار می اندازد که به قدری زیبا به خلق این کتاب مبادرت نموده که بسیاری اعتقاد دارند وی این شرایط را در زندگی شخصی خود تجربه کرده است.
سرانه مطالعه در کشور ما بسیار پایین است اما سرانه تماشای تلویزیون مسلما کمتر از دنیا نیست و در واقع کتاب و تلویزیون هر دو رسانه هایی ارتباطی و آموزشی اند .هر فرهنگی و جامعه ای طبیعت خود را می یابد و جامعه ما نیز شرایط خود را دارد و با غر زدن به اینکه ما کتابخوان نیستیم ، دردی دوا نمی شود.حالا که کتاب خوان نیستیم اما بیننده پر و پا قرص تلویزیون هستیم چرا با طبیعت خود همراهی نکرده و مفاهیمی را که می خواهیم با کتاب به جامعه منتقل نماییم با تصویر منتقل نکرده و کتابهایمان را فیلم و سریال نمی کنیم